وحيد گفت بيا ديگه از اينجا بريم.اونقدر پياده روي كرديم كه خدا ميدونه.نفهميديم به كجا رسيديم و چطور از گارداي امنيتي رد شديم،ولي يه دفه صداي همهمه ايو شنيديم كه ميگفتن يه دختره رو كشتن.با تعجب پرسيديم كي؟كجا؟ميگفتن همين چند دقيقه پيش.باور نكرديم،چون صداي تيريو نشنيديم.ولي هر چي جلوتر ميرفتيم بيشتر اين خبرو ميشنيديم.تا اينكه طاقت نياوردمو از يكي كه اين خبرو ميداد پرسيدم شما خودت با چشاي خودت ديدي؟گفت من جنازه رو نديدم،وقتي رسيده بودم برده بودنش ولي خونشو كه رو زمين ريخته بود ديدم.وحيد گفت وااااي حالا كه تو روز روشن انقدر راحت آدم ميكشن ببين شب بشه چيكار ميكنن.به وحيد گفتم بيا برگرديم.چون به علت ازدحام ،ماشينا به سختي حركت ميكردن تصميم گرفتيم كه پياده بريم.در طول مسير هم باز خيلي چيزا رو ديديم و شنيديم.مثلا اينكه هيچ ماشيني حق بوق زدن نداشت و الا شيشه هاي ماشينشو خورد ميكردن،حتي خود ماشينم له و لوردش ميكردن.
چند متر جلوتر وحيد بهم گفت گلي اون پليس رو نگاه كن،ببين استينش خونيه.نگاه كردم ديدم راست ميگه روي استينش لكه هاي خونه.انگار كسيو زده يا شايدم جنازه اي حمل كرده بوده.به هر حال خيلي ترسيدم.
بعضي جاها هم سطل آشغاليها رو آتيش زده بودن كه البته من نديدم كسي از مردم دور و بر آتيش باشن.يكي از دوستام همون شب واسم تعريف كرد كه خودش با چشاي خودش ديده نيروي پليس يا همون گارد ويژه با باتوماشون به جون ماشيناي مردم كه پارك شده بودن و شيشه هاي مغازه ها و بانكها افتاده بودن و با تمام توانشون ميزدن و خورد ميكردن.اونوقت تلويزيون مياد ميگه كار مردمه.
خلاصه بعد از يه پياده روي طولاني به مترو رسيديم و سوار شديم.تو مترو هم همهمه بود.يه پسره تو قطار با صداي بلند تعريف ميكرد كه آزادي بوده و ميگفت تو حال خودم بودم كه يه دفه ديدم يه پيرمرد كه انگار بسيجيم بوده قمه به دست دنبالم كرد و با گفتن يا حسين ميخواست منو بكشه.ميگفت انقدر دوييدم كه ديگه جون ندارم.بد جوريم ترسيده بود.ميگفت آخه وقتي گوسفند رو هم ميكشن قبلش يه اب ميريزن تو گلوش،ما كه ديگه آدميم.طرف خيلي راحت ميخواست منو با قمه ش تيكه تيكه كنه.
تا يه مسيري با هم بوديمو بعدشم علي رغم اصرار وحيد كه ميخواست منو تا خونمون برسونه از هم جدا شديم.
يه مسيريو بايد تا خونه تاكسي ميگرفتم.تو صف تاكسي هم حرف از اوضاع مملكت بود.چند تا پسر جلوي من تو صف وايساده بودن كه د اشتن در مورد چيزايي كه ديده بودن بحث ميكردن.وقتي ماشين اومد من جلو سوار شدم و اون 3تا پشت.راننده هم كه طرفدار موسوي بود و به فرمون ماشينش نوار سبز بسته بود با اونا وارد بحث شد و ازشون سوال ميكرد.يه دفه شنيدم كه يكيشون در مورد اون دختري كه تير خورده بود شروع كرد به حرف زدن.طاقت نياوردمو رومو كردم بهش و ازش پرسيدم پس راسته؟گفت آره خانوم خودم با چشاي خودم ديدم.بعد به دستش اشاره كرد كه حسابي كبود شده بود و گفت تازه خودمم بد جوري كتك خوردم.با باتوم زدنم.راننده هم شروع كرد به لعنت كردن و بد وبيراه گفتن.
وقتي به مقصدم رسيدم يكي از اونا هم پياده شد كه از همشون كم سن و سال تر به نظر ميرسيد.
داشتم راهمو ميرفتم كه يه دفه صدام كرد و گفت يه لحظه وايسيد.بعد يه كارتي در آورد و گفت اين كارت منه كه شمارم روشه،اگه بهم زنگ بزنيد خوشحال ميشم.بهش گفتم واسه چي بايد زنگ بزنم؟گفت واسه آشنايي بيشتر.ازتون خوشم اومده.يه نگاهي بهش انداختم و خنديدم.آخه خيلي بچه بود.فكر نميكنم بيشتر از 22سال داشت.ازش پرسيدم چند سالته؟گفت چه اهميتي داره؟هي طفره رفت و منم گير دادم كه بايد بگي.به صورتم يه لحظه خيره شد و گفت من 24سالمه.تو دلم كلي بهش خنديدم،چون مطمئن بودم دروغ گفته و احتمالا پيش خودش حدس زده من 24سالمه و بعدشم خودشو 24ساله جا زده.ديگه از خستگي حوصله ي حرف زدن نداشتم و كارتو گرفتم و بهش گفتم باشه بهت زنگ ميزنم.خوشحال شد و تشكر كرد.به محض اينكه رفت كارتو پاره كردم ريختم تو جوب.نه به خاطر اينكه ازم كوچيكتر بود،نه.به اين خاطر كه اصلا حس اينكارارو ندارم.جنس دوستي من با وحيد خيلي با دوستياي مرسوم الان فرق ميكنه.حوصله ندارم توضيح بدم.بيخيال.تازه شروع رابطه ي من با وحيد يه جورايي ناخواسته و بنا به دلايلي شكل گرفت.البته الان از آشنايي باهاش پشيمون نيستم.بگذريم.
وقتي رسيدم خونه كلي از طرف بابام سرزنش شدم و سرم داد و بيداد كرد كه چرا به حرفشون گوش نكردم و تو اين اوضاع خطرناك رفتم بيرون.منم فقط سكوت كردم.همين.بالاخره اون شب گذشت.
پي نوشت 1:فرداي اون روز يعني يكشنبه ي همين هفته فهميدم اون دختري كه تو خيابونا ميگفتن كشتن كشتن همون نداي بدبخت بوده كه الان خبرش به سراسر دنيا رسيده.الهي بميرم.روحت شاد ندا جون.
پي نوشت 2:دوشنبه ي هفته ي پيش هم رفتم راهپيمايي.نميتونم واستون وصف كنم كه چقدر عالي بووووووووود.به خدا قسم آدمايي كه شركت كرده بودن نمونه ي بزرگي از فرهنگ،شعور،فهم و سواد؛معرفت،تمدن،و.....به نمايش گذاشته بودن.قابل توصيف نيست.3ميليون نفر شركت كرده بودن.شايد هم بيشتر.فردا هم قراره خونوادگي بريم تحصن.مثل اينكه ايندفه مرقد امامه.
پي نوشت 3:يك ساعت پيش وحيد بهم زنگ زده بود.ميگفت امروز تحصن بهارستان بوده كه بازم نيروهاي امنيتي نذاشته بودن تكون بخورن.تازه ميگفت چند نفرم دستگير كردن.
بدرود.
نوشته شده توسط گل مريم | ۳ تير ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۵:۲۱ | آرشيو نظرات (10) :موضوع |