سلام
امروز ساعت ۱۲.۱۵از خواب بيدار شدم.
البته تا ديروز سحرخيز تر بودم و ساعت ۱۱.۵پا ميشدم.
ولي ديشب چون خيلي خسته بودم هم زودتر خوابيدم هم ديرتر بيدار شدم.آخه ديروز جيم فنگ زدم رفتم بيرون.با اينكه مامان و بابا و داداشيم تاكيد كرده بودن كه نرم و چارچشي مواظب بودن كه نزنم بيرون،(وقتي همشون خوابشون برده بود)ساعت ۳زنگ زدم به وحيد و گفتم من دارم ميرم انقلاب توام دوس داري بيا بريم اونم از خدا خواسته قبول كرد و با هم قرار گذاشتيم.
البته ماشيني واسه انقلاب گير نياورديم و گفتيم بريم وليعصر بعد از اونجا پياده بريم انقلاب يا آزادي.منتها تا چشم كار ميكر گارد ويژه و نيروهاي امنيتي وايساده بودن.از هر طرف كه ميخواستيم بريم جلومونو ميگرفتنو ميگفتن نميشه.چپ نه،راست نه،اينور نه،اونورم نه.
آخرشم جوش آوردم گفتم ببخشيد يه سوال داشتم؟يارو هم با اون كلاه و زره مسخرش كه قيافشو ترسناكتر كرده بود گفت بفرماييد.گفتم اجازه ميديد نفس بكشيم؟بعد يه دفه يه چشم غره بهم رفتو گفت خانوم برو چونه نزن.بدو ببينم.زودتر ميري سوار اتوبوس ميشيو برميگردي خونه.منم گفتم برو بابا كه يه دفه وحيد گفت گلي بيا بريم،عجب جراتي داري تو دختر.
جمعيت زيادي اومده بودن ولي اجازه نميدادن اين جمعيت منسجم بشه و شعار بدن.تصميم گرفتيم بريم سينما(تو اون هيري ويري
).آخه اين همه راه اومده بوديم و گفتيم راهپيمايي كه كنسل شد لااقل خودمون خوش باشيم.ديديم سينما حسش نيست گفتيم بريم پارك ملت كه اونم حسش نبود و خلاصه وحيد گفت بيا بريم يه كافي شاپ كه تو همون ميدون وليعصر تو يكي از كوچه ها ش بود.رفتيم و بستني سفارش داديم.
در حال بستني خوردن و حرف زدن بوديم كه يه دفه صداي هياهو به گوشمون خورد و صاحب كافي شاپ هراسون اومد كركره رو كشيد پايين و از مشتريا عذرخواهي كرد و گفت چون ممكنه جمعيتي كه از دست پليسا فرار ميكنن يه دفه هجوم بيارن تو فعلا كركره رو ميكشه پايين تا اوضاع آرومتر بشه.ولي يه ذره لاي درو باز گذاشته بود تا بشه بيرونو ديد زد.منو وحيد و بقيه ي مشتريا هم رفتيم سمت در و با هزار مشقت و سرك كشيدن سعي ميكرديم ببينيم بيرون چه خبره.خلاصه بعد از نيم ساعتي كه خواستيم بريم صاحب مغازه بهمون سفارش كرد كه از كوچه پس كوچه ها بريم كه امنتره و حسابي مواظب خودمون باشيم.
ما هم تشكر كرديمو اومديم بيرون.همين كه اومديم بيرون ديديم تو ميدون يه سري جمعيت دستاشونو به نشونه ي پيروزي گرفتن بالا و شعار ميدن نترسيد نترسيد ما همه با هم هستيم كه يه دفه گارد ويژه ريختن وسطشون و باتوماشونو تو هوا ميچرخوندن دنبالشون ميكردن.ما هم از صداي جيغ و داد جمعيتي كه به سمت ما داشتن ميمودن ترسيديمو همراه با اونا شروع كرديم به دوييدن.
دوييديمو دوييديم تا به يه كوچه رسيديم كه اتفاقا تو اون كوچه هم پليسا باتوم به دست وايساده بودن.كلا كوچه و خيابون نداشت و همه جا تا چشم كار ميكرد گارد ويژه باتوم به دست يا اسلحه به دست وايساده بودن.وقتي كه خيالمون راحت شد كه ديگه دنبالمون نميكنن وايساديم تا يه نفسي تازه كنيم.يه دفه يه پسره از ميون جمعيت گفت بچه ها خجالت بكشيد نديديد كه دخترا اصلا فرار نكردنو وايسادن؟اونوقت ما كه پسريم فرار كرديم.منم گفتم بهتره شعارو عوض كنيدو بگيد همه با هم ميترسيم ميترسيم
كه صداي خنده ي جمعيت بلند شد.منم كه ديدم همه خنديدن احساس بامزگي بهم دست داد.![]()
خلاصه با وحيد از همون كوچه پس كوچه ها زديمو دوباره رسيديم به ميدون وليعصر.دوباره گارد ويژه بهمون گير دادنو گفتن از اينور نريد.منم بدون اينكه ادم حسابشون كنم همشونو هول دادم و رد شدم.وحيدم پشت سر من شير شد و اومد.صداشونو ميشنيدم كه داد ميزدن حاج خانوم حاج خانوم يالا برگرد.منم برگشتم دستمو واسشون تكون دادمو غرغركنان گفتم بريد بينم بابااا.همشون فقط نگام كردنو وقتي ديدن فايده نداره بيخيال من شدن و روشونو برگردوندن.
هيمنجور كه پرسه ميزديم زنيو ديديم كه چند نفر زير بغلشو گرفته بودن و داشتن اروم اروم ميبردنش.زنه همسن مامان من بود.پرسيدم چي شده؟اوني كه زير بغلشو گرفته بود گفت با باتوم مامانمو زدن.زنه از سر و صورتش و بينيش خون ميومد و به سختي راه ميرفت.وحيد گفت واقعا ديگه نميشه اسم اينارو حيوونم گذاشت.آخه چطوري دلشون مياد به قيافه ي مهربون اين زن نگاه كنن و بزننش.
چند متر جلوتر هم يه پسري نشسته بود و دستشو گذاشته بود روي سينه ش و دوستش داشت پشتشو مالش ميداد.اونم باتوم خورده بود و مثل اينكه نفسش تنگ شده بود.
نوشته شده توسط گل مريم | ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۵۰:۱۴ | آرشيو نظرات (4) :موضوع |