سلام
خيلي وقته چيزي ننوشتم.آخه نه اتفاق خاصي تو زندگيم افتاده نه وقتشو داشتم.راستي من عضو ستاد موسوي شده بودم و فعاليت ميكردم.اخرشم كه ديديد چي شد؟ازگلا تقلب كردن.حالا اگه خودم از طرف ستاد به عنوان ناظر نميرفتمو با چشاي خودم نميديدم كه موسوي چقدر بيشتر راي اورد يه چيزي،ولي حالا چون واقعيتو با چشاي خودم ديدم بيشتر اتيشي شدم.فردا ميخوام برم راهپيمايي.البته الان ابوذر(داداشم)گفت حقي نداري بري.خيلي خطرناكه.منم الكي گفتم باشه.نيم وجبي واسه من ادم شده.2سال ازم كوچيكتره.الاهي خواهر (كه من باشم)پيش مرگش بشه.
پريروز 7صبح تو شعبه بودم.ساعت 3نصفه شب بعد از شمارش ارا اومدم خونه.كلي ذوق كرده بوديم كه با اون خبر دروغي و وقيحانه تو ذوقمون خورد.نزديك بود از حرص جيغ بزنم و گريه كنم.مرررررررررررررررررگ بر اون ملت احمقي كه به اون احمق راي دادن.البته تعدادشون يك چهارم عدد اعلام شده س،ولي با اين حال الاهي همشون بميرن تا ماها راحت تر زندگي كنيم.
بيخيال.ديگه نميخوام در مورد انتصابات حرفي بزنم،مخصوصا اينكه خواننده ي وبلاگم ادم احمقي مثل تو (كه طرفدار اوني)باشه.
چرچيل ميگه:سخت ترين كار دنيا محكوم كردن يه احمقه.بگذريم.
اون هفته دوباره با وحيد رفتم بيرون.مثل دفه ي قبل خوش نگذشت.اخرا ديگه جفتمون خميازه ميكشيديم.تا 8شب با هم بوديم و بعدشم باي باي.
واااااااي خدا اين چه زندگي ايه كه من دارم.كلافه ام كلافه.حوصله ي هيچ كاريو ندارم.
امروز به وحيد كه تلفن زدم گفت ديگه اينجا جاي موندن نيست.من در اولين فرصت يه بورسيه تحصيلي ميگيرمو ميرم خارج،توام اگه پايه اي بيا.گفتم بيام چيكار؟بيام خدمتكارت بشم؟گفت اختيار داري عزيزم،شما تاج سريد.يه جورايي بهم غير مستقيم گفت كه يعني با هم ازدواج كنيمو بعد بريم.وحيدو دوس دارم.خوش تيپو قيافه س.تحصيل كرده ام هست.خيليم پسر خوبيه ولي از لحاظ خونوادگي جور در نميايم.از لحاظ فرهنگي خيلي با هم فرق داريم.هر چند خودش خوبه ولي خونواده هم واسه من مهمه.تازه وحيد از لحاظ مادي زياد رو به راه نيست هنوز يه كار درس حسابي تو اين مملكت خرابشده پيدا نكرده.خلاصه اينكه امروز دوبار با هم تلفني صحبت كرديمو هر دو بارش هم اين موضوعو كشيد وسط.از اينم بگذريم.
ديگه چي بگم؟
ببخشيد اگه تازگيا از نوشته هام خوشتون نمياد،اخه از لحاظ روحي اين روزا خيلي داغونم.يه جورايي به پوچي رسيدم.واقعا احساس بدي دارم.نميدونم شايد دارم ناشكري ميكنم.ولي هر چيزي كه هست احساس خوشايندي از اينكه زنده ام ندارم.
پي نوشت1:از جواد و محمد ممنون كه از من حمايت كردن.دوستون دارم.بوس.(اينجا از اون شكلكا نداره)
پي نوشت 2:اينو محمد واسم فرستاده.منم حيفم اومد نذارم.محمد جون دستت درد نكنه عزيزم.بچه ها بخونيد قشنگه:
يكي از همين روزها ، دامانم را اندكي بالا خواهم گرفت واز جوي آب خواهم پريد. دو گروه تشويقم خواهند كرد. عده اي به خاطر موفقيتم وبعضي نيز به خاطر دامنم. هر دو را دوست خواهم داشت. اگر در جوي آب بيفتم ، هر دو به دلداري ام خواهند آمد ، هر دو به تلاش دوباره ، تشويقم خواهند كرد و اين بار حتي آن بعض ، نه به خاطر دامانم. گروه سومي نيز هستند : چه از جوي رد شوم و يا سقوط كنم ، خواهند گفت:اين دختركان وقيح ، باهر ترفند وبهانه ، فقط ميخواهند زير دامانشان را نمايش دهند. اكثريت اين گروه ، فقط دوست دارند چنين حرفهايي بزنند وگرنه از ته دل ، مثل گروه اولند.اينها را هم دوست دارم اما نميدانم اين حرفها را از كجا در مي آورند. گاهي خودم را دو سه گام از ديگران ، جلوتر مي يابيم.اين پندار يا عرفان ، مفسده آور است ، براي روشنفكر يا مرتجع ، براي ديندار يا بيدين. آن يهودي كه كلاه مخصوص بر سر دارد، چند گام از بقيه ي همكيشان جلوتر است. وقتي تمام يهوديان به آن كلاه ، مزين و مفتخر شدند ، نشانه هايي ديگر لازم است تا پيشگامان را آشكار سازد......و اين رشته ، پايان ندارد. هنگام پريدن از جوي ، من به خاطر آن گروه سوم ، شلوار محكمي به پا خواهم كرد ولي شلوار هم مانع زخم زبان آنان ، نبوده ونيست. چاقچور هم كه بپوشم ، فرقي ندارد. اگرهمچنان كه مستحب مي دانند ، در خانه بنشينم ، حواله به پستو مي دهند....و آنطرف پستو را كه نديده ام. اين حرفها مهم نيست ، مهم اينست ، از لباس كساني بيرون مي آيد كه خود را چند گام از ديگران جلوتر مي يابند.جالبتر اينكه ، هم اينان به زير دامنها ، بيشتر دست و نظر دارند. از مهمترين آموزه هاي دين اين است كه خود را جلوتر از ديگران ، نپنداريم و متاسفانه متدينين ، بيش از ديگران ، از اين آموزه دورند.
دوستاي گلم باي.
نوشته شده توسط گل مريم | ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۰۵:۲۵ | آرشيو نظرات (8) :موضوع |