من دو سال پيش به عنوان استاد تو يه دانشگاهي تدريس ميكردم(حق التدريسي).۵ ترمي اونجا بودم و بعدشم گفتم ما

رو بخيرو شمارو به سلامت.البته من به غير از يكي دو تا از دانشجوهاش با بقيه دانشجوها مشكلي نداشتم.به خاطر كادر مزخرف مديريتش اومدم بيرون.و  الا اتفاقا خيليم از كارم لذت ميبردم و كلي بهم انرژي مثبت ميدادو شادم ميكرد.

كلاسام معمولا طرفدار داشت و شلوغ بود.مثلا ترم آخري كه اونجا بودم كلاسم ۷۰ نفره بود و هر چيم به مدير گروه احمق ميگفتم  كه اين كلاس رو تبديل به دو تا كلاس مجزا كنه پشت گوش مينداخت و وعده ي سر خرمن ميداد.اخرشم انقدر لفتش داد تا ترم تموم شد.از قصد اينكارو كرد،چون مجبور بود پول دو تا كلاسو به من بده.اخه نه اينكه خيلي زياد بود،(جون عمه شون) توانايي پرداختشو نداشتن .مي ترسيدن ورشكست بشن.

مدير گروه يه پسر خيكيه خاله زنك بود كه حالم ازش بهم ميخورد.جالبه كه بدونيد از منم كوچيكتر بود و با يه پارتي كلفت (كه رييس دانشگاه بود) به اين سمت منصوب شده بود.وقتي واسه مصاحبه رفته بودم ازم پرسيد كدوم دانشگاه درس خوندي؟منم گفتم....

گفت ااااااااااا(خاطر نشان ميكنم كه زير اينا كسرس)پس همدانشگاهي هستيم .پرسيدم رشته ي شما چيه؟گفت فوق ليسانس ...دارم.

بعدها از طريق يكي از دوستام كه كارمند اونجا بود آمارشو در آورديم و فهميديم كه آقا نه تنها فوق ليسانس ندارن بلكه يه فوق ديپلم درپيت از يه دانشگاه درپيت تر در يه جاي درپيت تر تر دارن.

شما باشيد چه حالي بهتون دست ميده؟فاجعه تر از اين اينكه ايشون خودشونم اونجا به عنوان استاد فوق ليسانس تدريس ميكردن.به خدا وقتي فهميدم جيگرم واسه دانشجوهاي اونجا كباب شد.خيلي دلم سوخت.

از مديريتشم كه من، هر چي ،ديدم غير از مديريت.يا داشت با دانشجوهاي دختر فشن اونجا ل..ا..س ميزد يا ميومد با ما يا با كارمندا حرفاي خاله زنكي ميزدو هي خالي ميبست.تازه آقا به پايه حقوقشون

اعتراضم داشتن.

يه مدت هم به من گير داده بود و اينو اونو واسطه كرده بود كه باهاش ازدواج كنم.اه اه.اگه تا اخر عمرمم ازدواج نكنم حاضر نيستم برم زن اون بشم.يه بار رفتم تو اتاقش كار داشتم.تنها بود.تا رفتم تو دستشو دراز كرد كه بهم دست بده.منم اصلا به روي خودم نياوردمو خيلي جدي حرفمو زدم.بد جور ضايع شد.خدا شاهده گوشاش از خجالت سرخ شد. 

 در مورد حقوقي كه بهم ميدادن بگم :دقم ميدادن تا چك ام رو بكشن.باور كنيد ترم كه تموم ميشد هيچي،امتحان رو هم از بچه ها ميگرفتم،ترم بعدشم شروع ميشد ولي همچنان از چك من خبري نبود.وقتيم كه چك ام رو ميگرفتم هيچيش واسم نميموند،چون مجبور بودم پولايي كه به عنوان قرض از خواهرم يا برادرم گرفته بودمو پس بدم.يه جورايي چاله ش از قبل كنده ميشد.مجبور بودم خوب.بالاخره خرج داشتم.نميتونستم كه با جيب خالي برم اينور اونور.

با همه ي اين تفاسير از اونجا بدم نميومد.يه جورايي واسم نشاط بخش بود.هر دفه كه سر يه كلاس جديد ميرفتم،اولش هيچكي به پام بلند نميشد و همه فكر ميكردن منم يكي از دانشجوهام.ولي وقتي ميرفتم پشت ميز استاد(به قول بچه ها جا استادي)و اون دفتر بزرگ شامل اسامي رو در مياوردم و شروع ميكردم به حضور غياب تازه دوزاريشون ميفتاد و با تعجب پچ پچ ميكردنو ميخنديدن.پسرا هم كه بيشترشون حداقل همسن من بودن(بعضيا هم بزرگتر)يه لبخندي كه البته بيشتر شبيه نيشخند بود ميزدن.

خلاصه ماجراها داشتم من با اينا.روز امتحان مربوط به درس من راهروهاي دانشگاه بد جور شلوغ ميشد،كه همشونم پسر بودن.واسه چي؟واسه گرفتن نمره.دخترا زرنگ بودنو درسشونو به هر حال ميخوندنو حالا شده با نمره ي كم، بالاخره پاسي رو ميگرفتن.ولي امان از اين پسرا.ميومدن پشت در دفتر من بست ميشتن كه نمره بگيرن.واسم چايي ميريختن،غذامو مياوردن،خلاصه انقددددددددددر چاپلوسي ميكردن كه ازم نمره رو بگيرن.بعضي وقتا از تجمعشون كلافه ميشدمو سرشون جيغ و داد ميكردم.ولي مگه دست بردار بودن.باور كنيد گاهي ۴ساعتم وايميسادن التماس ميكردن.منم ديگه از رو ميرفتمو نمره ميدادم

حتي يادمه دو سه بار نمره ي صفر خالصو ۱۲ رد كردمچه ميشه كرد.منم احساساااااااتي

بعضي وقتا هم انقدر سر كلاس مزه ميپروندنو مسخره بازي در مياوردن كه از كلاس بيرونشون ميكردم

گوشتو بيار جلو يه چي بگم.بيا....اهان خوبه:خداييش بعضياشونم خيلي خوش تيپ و قيافه بودن(جا برادري گفتما)

اون مدير گروه بيشور وقتي ميديد رابطه ي دانشجوها علي الخصوص آقايونبا من خيلي خوبه حسوديش ميشد و هي حرص منو با كاراش در مياورد.باهاش بحث و دعوا نكردم هيچوقت،ولي از چشام فهميده بود كه ازش بدم مياد.اونم ديگه اخرا با من بد شده بود و هي الكي ميرفت به اينو اون ميگفت دانشجوها از كاركرد خانوم فلاني ناراضين.در صورتي كه تو فرم نظرسنجي كه هر ترم از بچه ها ميگرفتن قريب به اتفاق به من راي عالي داده بودن.حتي الانم دوستم ميگه دانشجوها هي ميان تو دفتر سراغتو ميگيرنو ميخوان كه گروه با تو كلاس برگزار كنه.

ولي ديگه حاضر نيستم برم اونجا.اون مرتيكه براي ترم بعدش چندبار به موبايلم زنگ زد كه برم قرارداد ببندم ولي اصلا جوابشو ندادم.گفتم بهش بگن تا موقعي كه ازم عذرخواهي نكنه برنميگردم.اونم گفته اره حتما.به همين خيال باشن ايشون.

به هر حال واسم مهم نيست.همچين آش دهن سوزيم نبود.تمام استاداي اونجا به خاطر برخورداي نادرستي كه باهاشون ميشد يه جورايي  نارضايتي خودشونو اعلام كرده بودنو ميگفتن ما هم ديگه از ترم بعد نميايم.

نه حقوق درست و حسابي اي داشت كه دلم بسوزه.نه بيمه اي.و از همه مهمتر نه برخورد شايسته اي...


نوشته شده توسط گل مريم | ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۲۲:۱۷ | آرشيو نظرات (5) :موضوع |