سلام.باز اومدم(خوش اومدم)
ديگه حالم داره از اين زندگي بهم ميخوره.ديگه حالم داره از اين مملكت خراب شده بهم ميخوره.چرا؟چرا نداره.بچه كه بوديم بهمون گفتن درس بخونيد تا اينده ي روشني داشته باشيد.مثل سگ درس خوندم.هر سال با معدل خوب قبول ميشدم.حتي يه بارم تجديدي نياوردم.بعدشم رفتم دانشگاه.خبر مرگم فوق ليسانسم گرفتم.خوب چي شد؟كجا رو بهم دادن؟چي نصيبم شد؟غير از افسردگي و سرخوردگي.
ببين من ميخوام الان فحش بدم.جنبه نداري برو بيرون.اره،اره من بي تربيتم.(خوش به حال تو كه انقدر با ادب و متشخصي)
ر..ي..دم به اين ... بيصاحاب.
28سالمه ولي ماهيانه 1000تومنم درامد ندارم.مردم از خجالت بس كه از پدرم پول گرفتم.ديگه روم نميشه.كار نيست.كار نيست.كار نيست.هر خراب شده اي ميرم ميگن سابقه كار؟دلم ميخواد بگم اخه ج..ا..ك..ش عوضي منه خاك بر سر بايد از جايي شروع كنم يا نه؟الان چند ساااااااااااااله كه دنبال كارم.
اون دفه يه خرابشده اي رفته بودم واسه مصاحبه.زنيكه ي كثافت بهم ميگه سابقه كار نداري نميشه.بعدشم غير مستقيم بهم گفت مدركت واسم هيچ ارزشي نداره.خيليم واضح گفت بايد معرف داشته باشي.يعني همون پارتي خودمون.
به خدا نگاش ميكردي حالت بهم ميخورد.يه مقنعه سرش بود كه تا پايين شكمش ميومد.كثاااااااافت.حاضرم قسم بخورم حداكثر مدرك تحصيليش فوق ديپلم بود.جا نماز ابكش سرسپرده با اون قيافه ي كريه المنظرش.
ديگه از ناكامي لبريز شدم.خسته ام.خسته.
اون دفه به مامانم گفتم از اينكه درس خوندم مثل سگ پشيمونم.مثل سگ.فقط خودمو عذاب دادم.حداقل اگه مدرك پاييني داشتم غرورم اجازه ميداد برم مثلا منشي بشم يا مثلا تايپيست،ولي الان كه نميتونم.ميتونم؟
كاش همون موقعها كه 18_19سالم بود شوهر ميكردم.همش تقصير ننه بابامه كه نذاشتن.جرات داشتم حرف شوهر بزنم؟تيكه تيكم ميكردن.به خدا بعضي دوستام درس نخوندن رفتن دنبال زندگيشون.الان خيلي خوشبخت تر از منن.حداقل همون بچه هاشون بهشون انگيزه ميدن واسه زندگي.
نگو بگردي كار پيدا ميكني.فهميدي؟حالم از اين دلداريا بهم ميخوره.گشتممممممم.گشتمممممممممم.گشتممممم.
بعضيا ميگن خوب نشين تو خونه.پاشو برو يه كلاسي چيزي ثبت نام كن.دلم ميخواد بگم نه باباااااااااا.تنهايي فكر كردي؟چقدر باهوووووشي واقعا.خوب شد گفتيااا،والا به ذهن خودم نميرسيد.
اخه اي كيو من 2ساعته دارم از بي پولي مينالم.اگه پول داشتم كه برم اين كلاس و اون كلاس ثبت نام كنم كه ديگه دنبال كار نميگشتم.ديگه هم روم نميشه از بابام پول بگيرم.به اندازه ي كافي هزار تا قسط و بدبختيو كوفت و زهرمار ديگه دارن.نميخوام بشم قوز بالا قوز.هر چند اگه بخوام بيچاره بهم پول ميده ولي هرگز نميگم.
اخه به كي دردمو بگم؟به كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اي خداااااااااااااااا،گاهي وقتا خيلي ازت بدم مياد.خيلي.
چقدر واسم زور داره كه ميبينم طرف بلد نيست حتي اسم خودشو تلفظ كنه،اونوقت چه راحت بدون هيچ دغدغه ي مالي زندگي ميكنه.اخه بي عدالتي تا چه حد؟تا چه حد واقعا؟
خدايااااااااااااااااا
خيلي حرفاي ديگه هم دارم،ولي حس نوشتنشو ندارم.فعلا باي.
نوشته شده توسط گل مريم | ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۰۶:۲۹ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |