يه هفته از ماجراي اون خواستگار اوليه گذشته بود.رفته بودم آرايشگاه ابرومو

 بردارم و البته صورتمو بند بندازم(چشمتون روز بد نبينه،اولين بار بود صورتمو بند

مينداختم،آخه صورتم زياد مو نداره،ولي اون روز مامانم و آبجيم گير داده بودن كه

رفتي حتما صورتتم  بند بنداز.خلاصش اينكه جيغم رفت هوا و دختره آرايشگره از

 جيغ و داد من خندش گرفته بود و ميگفت اي بابا خوبه صورتت زياد مو نداره،اگه

جاي بعضيا بودي چيكار ميكردي.به هر حال به همه اعلام كردم كه گ...ه

خوردم.اولين بارو آخرين بارمه كه بند انداختم)

وقتي از آرايشگاه برگشتم از سر كوچه ديدم يكي دم در خونمون پشت به كوچه

وايساده.يه خانوم چادر مشكي.وقتي رسيدم نزديك خونه بهش سلام كردم.(پيرزن

بود)گفتم بفرماييد؟با كي كار داريد؟انگار از سوالم خوشش نيومده بود،با يه لبخند

زوركي گفت با يه بنده خدا(يعني به تو ربطي نداره)

منم گير ندادم و رفتم تو.از پله ها كه بالا ميرفتم ديدم مامانم داره ميره پايين با همون

 خانومه صحبت كنه.بهش گفتم كيه اين؟گفت الان ميام بهت ميگم.

وقتي اومد گفت خانوم فلاني بود.يه خيابون بالاتر از ما زندگي ميكنن.اومده بود از تو

 پرس  و جو كنه واسه پسرش.منو ميگي ،اينجوري شدم:

گفتم خوب مامان حالا پسره چيكارس؟گفت:مادره ميگفت پسرم فوق ليسانس...داره.

(ايول هم رشته ايم كه.اولين تفاهم)ازم پرسيد دختر شما چند سالشه؟منم گفتم ۲۸

سالشه.اونم گفت پسر منم فكر كنم ۲۸سالشه(خسته نباشه واقعا.تازه ميگه فكر

كنم.عجب مادري)آخه پيره بنده خدا حواس درست و حسابي نداره كه.ولي خونواده ي

 خوبين.۷ـ۸ تا بچه داره كه پايينترينشون از لحاظ تحصيل فوق ليسانسه.ماشالا همشون

 به يه جايي رسيدن.اسم و رسم دارن.

البته من فقط اسمشونو شنيده بودم و اصلا نديدمشون.اولين بار بود كه مادرشو ديدم.

به مامانم گفتم خوب؟نتيجه؟گفت هيچي شماره ي خونه رو گرفت گفت:از اين به بعد

 تلفن ميزنم كه هي نيام در خونتوتن.چون همسايه ها ميشناسن مارو،هم واسه ما هم

واسه شما حرف در ميارن.

خدمتتون عرض كنم كه زنيكه عجوزه رفت و ديگه هم پشت سرشو نگاه نكرد.نه

تلفني نه....

چند وقت پيشا همسايه بغليمون مامانمو ديده بود گفت راستي اون دفه خانوم فلانيو دم

خونتون ديدم داشت باهاتون صحبت ميكرد(جل الخالق.اين چه جورررري ديد؟)

بعد قبل از اينكه مامانم جواب بده،گفت ايشالا خير باشه.كي بهتر از دختر شما و

خونواده ي شما.من اگه پسر داشتم مگه ميذاشتم گل مريم عروس كس ديگه اي بشه.

(حالا كه نداري)ماشالا هزار ماشالا دختراي شما هم تو نجابت،هم تو زيبايي،هم تو

تحصيلات حرف اولو ميزنن تو محل.(تو سرم بخوره)مامانمم بيچاره روش نشد

بگه كه ديگه خبري نشد ازشون.

اينم از اين.اونوقت بگيد حرف از جادو جمبل نزن.زشته،بده.

خدااااااااا اگه دستم بهت برسه هااااا ميكشمت كه انقد منو حرص ميدي.خيلي

لوووووووووسي.ديگه باهات تا اطلاع ثانوي قهرم.واسطه هم نفرست واسه آشتي كه

فايده نداره.مگه اينكه تا آخر امسال بخت منو وا كني.ديگه خود داني 

 


نوشته شده توسط گل مريم | ۱۰ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۴۲:۱۶ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |