حرفاي بدون سانسور يه دختر 28 ساله

شنبه 2

وحيد گفت بيا ديگه از اينجا بريم.اونقدر پياده روي كرديم كه خدا ميدونه.نفهميديم به كجا رسيديم و چطور از گارداي امنيتي رد شديم،ولي يه دفه صداي همهمه ايو شنيديم كه ميگفتن يه دختره رو كشتن.با تعجب پرسيديم كي؟كجا؟ميگفتن همين چند دقيقه پيش.باور نكرديم،چون صداي تيريو نشنيديم.ولي هر چي جلوتر ميرفتيم بيشتر اين خبرو ميشنيديم.تا اينكه طاقت نياوردمو از يكي كه اين خبرو ميداد پرسيدم شما خودت با چشاي خودت ديدي؟گفت من جنازه رو نديدم،وقتي رسيده بودم برده بودنش ولي خونشو كه رو زمين ريخته بود ديدم.وحيد گفت وااااي حالا كه تو روز روشن انقدر راحت آدم ميكشن ببين شب بشه چيكار ميكنن.به وحيد گفتم بيا برگرديم.چون به علت ازدحام ،ماشينا به سختي حركت ميكردن تصميم گرفتيم كه پياده بريم.در طول مسير هم باز خيلي چيزا رو ديديم و شنيديم.مثلا اينكه هيچ ماشيني حق بوق زدن نداشت و الا شيشه هاي ماشينشو خورد ميكردن،حتي خود ماشينم له و لوردش ميكردن.
چند متر جلوتر وحيد بهم گفت گلي اون پليس رو نگاه كن،ببين استينش خونيه.نگاه كردم ديدم راست ميگه روي استينش لكه هاي خونه.انگار كسيو زده يا شايدم جنازه اي حمل كرده بوده.به هر حال خيلي ترسيدم.
بعضي جاها هم سطل آشغاليها رو آتيش زده بودن كه البته من نديدم كسي از مردم دور و بر آتيش باشن.يكي از دوستام همون شب واسم تعريف كرد كه خودش با چشاي خودش ديده نيروي پليس يا همون گارد ويژه با باتوماشون به جون ماشيناي مردم كه پارك شده بودن و شيشه هاي مغازه ها و بانكها افتاده بودن و با تمام توانشون ميزدن و خورد ميكردن.اونوقت تلويزيون مياد ميگه كار مردمه.
خلاصه بعد از يه پياده روي طولاني به مترو رسيديم و سوار شديم.تو مترو هم همهمه بود.يه پسره تو قطار با صداي بلند تعريف ميكرد كه آزادي بوده و ميگفت تو حال خودم بودم كه يه دفه ديدم يه پيرمرد كه انگار بسيجيم بوده قمه به دست دنبالم كرد و با گفتن يا حسين ميخواست منو بكشه.ميگفت انقدر دوييدم كه ديگه جون ندارم.بد جوريم ترسيده بود.ميگفت آخه وقتي گوسفند رو هم ميكشن قبلش يه اب ميريزن تو گلوش،ما كه ديگه آدميم.طرف خيلي راحت ميخواست منو با قمه ش تيكه تيكه كنه.
تا يه مسيري با هم بوديمو بعدشم علي رغم اصرار وحيد كه ميخواست منو تا خونمون برسونه از هم جدا شديم.
يه مسيريو بايد تا خونه تاكسي ميگرفتم.تو صف تاكسي هم حرف از اوضاع مملكت بود.چند تا پسر جلوي من تو صف وايساده بودن كه د اشتن در مورد چيزايي كه ديده بودن بحث ميكردن.وقتي ماشين اومد من جلو سوار شدم و اون 3تا پشت.راننده هم كه طرفدار موسوي بود و به فرمون ماشينش نوار سبز بسته بود با اونا وارد بحث شد و ازشون سوال ميكرد.يه دفه شنيدم كه يكيشون در مورد اون دختري كه تير خورده بود شروع كرد به حرف زدن.طاقت نياوردمو رومو كردم بهش و ازش پرسيدم پس راسته؟گفت آره خانوم خودم با چشاي خودم ديدم.بعد به دستش اشاره كرد كه حسابي كبود شده بود و گفت تازه خودمم بد جوري كتك خوردم.با باتوم زدنم.راننده هم شروع كرد به لعنت كردن و بد وبيراه گفتن.
وقتي به مقصدم رسيدم يكي از اونا هم پياده شد كه از همشون كم سن و سال تر به نظر ميرسيد.
داشتم راهمو ميرفتم كه يه دفه صدام كرد و گفت يه لحظه وايسيد.بعد يه كارتي در آورد و گفت اين كارت منه كه شمارم روشه،اگه بهم زنگ بزنيد خوشحال ميشم.بهش گفتم واسه چي بايد زنگ بزنم؟گفت واسه آشنايي بيشتر.ازتون خوشم اومده.يه نگاهي بهش انداختم و خنديدم.آخه خيلي بچه بود.فكر نميكنم بيشتر از 22سال داشت.ازش پرسيدم چند سالته؟گفت چه اهميتي داره؟هي طفره رفت و منم گير دادم كه بايد بگي.به صورتم يه لحظه خيره شد و گفت من 24سالمه.تو دلم كلي بهش خنديدم،چون مطمئن بودم دروغ گفته و احتمالا پيش خودش حدس زده من 24سالمه و بعدشم خودشو 24ساله جا زده.ديگه از خستگي حوصله ي حرف زدن نداشتم و كارتو گرفتم و بهش گفتم باشه بهت زنگ ميزنم.خوشحال شد و تشكر كرد.به محض اينكه رفت كارتو پاره كردم ريختم تو جوب.نه به خاطر اينكه ازم كوچيكتر بود،نه.به اين خاطر كه اصلا حس اينكارارو ندارم.جنس دوستي من با وحيد خيلي با دوستياي مرسوم الان فرق ميكنه.حوصله ندارم توضيح بدم.بيخيال.تازه شروع رابطه ي من با وحيد يه جورايي ناخواسته و بنا به دلايلي شكل گرفت.البته الان از آشنايي باهاش پشيمون نيستم.بگذريم.
وقتي رسيدم خونه كلي از طرف بابام سرزنش شدم و سرم داد و بيداد كرد كه چرا به حرفشون گوش نكردم و تو اين اوضاع خطرناك رفتم بيرون.منم فقط سكوت كردم.همين.بالاخره اون شب گذشت.
پي نوشت 1:فرداي اون روز يعني يكشنبه ي همين هفته فهميدم اون دختري كه تو خيابونا ميگفتن كشتن كشتن همون نداي بدبخت بوده كه الان خبرش به سراسر دنيا رسيده.الهي بميرم.روحت شاد ندا جون.
پي نوشت 2:دوشنبه ي هفته ي پيش هم رفتم راهپيمايي.نميتونم واستون وصف كنم كه چقدر عالي بووووووووود.به خدا قسم آدمايي كه شركت كرده بودن نمونه ي بزرگي از فرهنگ،شعور،فهم و سواد؛معرفت،تمدن،و.....به نمايش گذاشته بودن.قابل توصيف نيست.3ميليون نفر شركت كرده بودن.شايد هم بيشتر.فردا هم قراره خونوادگي بريم تحصن.مثل اينكه ايندفه مرقد امامه.
پي نوشت 3:يك ساعت پيش وحيد بهم زنگ زده بود.ميگفت امروز تحصن بهارستان بوده كه بازم نيروهاي امنيتي نذاشته بودن تكون بخورن.تازه ميگفت چند نفرم دستگير كردن.
 بدرود.


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۳ تير ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۵:۲۱ | آرشيو نظرات (10) :موضوع |


شنبه 1

سلام

امروز ساعت ۱۲.۱۵از خواب بيدار شدم.البته تا ديروز سحرخيز تر بودم و ساعت ۱۱.۵پا ميشدم.ولي ديشب چون خيلي خسته بودم هم زودتر خوابيدم هم ديرتر بيدار شدم.آخه ديروز جيم فنگ زدم رفتم بيرون.با اينكه مامان و بابا و داداشيم تاكيد كرده بودن كه نرم و چارچشي مواظب بودن كه نزنم بيرون،(وقتي همشون خوابشون برده بود)ساعت ۳زنگ زدم به وحيد و گفتم من دارم ميرم انقلاب توام دوس داري بيا بريم اونم از خدا خواسته قبول كرد و با هم قرار گذاشتيم.البته ماشيني واسه انقلاب گير نياورديم و گفتيم بريم وليعصر بعد از اونجا پياده بريم انقلاب يا آزادي.منتها تا چشم كار ميكر گارد ويژه و نيروهاي امنيتي وايساده بودن.از هر طرف كه ميخواستيم بريم جلومونو ميگرفتنو ميگفتن نميشه.چپ نه،راست نه،اينور نه،اونورم نه.آخرشم جوش آوردم گفتم ببخشيد يه سوال داشتم؟يارو هم با اون كلاه و زره مسخرش كه قيافشو ترسناكتر كرده بود گفت بفرماييد.گفتم اجازه ميديد نفس بكشيم؟بعد يه دفه يه چشم غره بهم رفتو گفت خانوم برو چونه نزن.بدو ببينم.زودتر ميري سوار اتوبوس ميشيو برميگردي خونه.منم گفتم برو بابا كه يه دفه وحيد گفت گلي بيا بريم،عجب جراتي داري تو دختر. 

جمعيت زيادي اومده بودن ولي اجازه نميدادن اين جمعيت منسجم بشه و شعار بدن.تصميم گرفتيم بريم سينما(تو اون هيري ويري).آخه اين همه راه اومده بوديم و گفتيم راهپيمايي كه كنسل شد لااقل خودمون خوش باشيم.ديديم سينما حسش نيست گفتيم بريم پارك ملت كه اونم حسش نبود و خلاصه وحيد گفت بيا بريم يه  كافي شاپ كه تو همون ميدون وليعصر تو يكي از كوچه ها ش بود.رفتيم و بستني سفارش داديم.

در حال بستني خوردن و حرف زدن بوديم كه يه دفه صداي هياهو به گوشمون خورد و صاحب كافي شاپ هراسون اومد كركره رو كشيد پايين و از مشتريا عذرخواهي كرد و گفت چون ممكنه جمعيتي كه از دست پليسا فرار ميكنن يه دفه هجوم بيارن تو فعلا كركره رو ميكشه پايين تا اوضاع آرومتر بشه.ولي يه ذره لاي درو باز گذاشته بود تا بشه بيرونو ديد زد.منو وحيد و بقيه ي مشتريا هم رفتيم سمت در و با هزار مشقت و سرك كشيدن سعي ميكرديم ببينيم بيرون چه خبره.خلاصه بعد از نيم ساعتي كه خواستيم بريم  صاحب مغازه بهمون سفارش كرد كه از كوچه پس كوچه ها بريم كه امنتره و حسابي مواظب خودمون باشيم.

ما هم تشكر كرديمو اومديم بيرون.همين كه اومديم بيرون ديديم تو ميدون يه سري جمعيت دستاشونو به نشونه ي پيروزي گرفتن بالا و شعار ميدن نترسيد نترسيد ما همه با هم هستيم كه يه دفه گارد ويژه ريختن وسطشون و  باتوماشونو تو هوا ميچرخوندن دنبالشون  ميكردن.ما هم از صداي جيغ و داد جمعيتي كه به سمت ما داشتن ميمودن ترسيديمو همراه با اونا شروع كرديم به دوييدن.

دوييديمو دوييديم تا به يه كوچه رسيديم كه اتفاقا تو اون كوچه هم پليسا باتوم به دست وايساده بودن.كلا كوچه و خيابون نداشت و همه جا تا چشم كار ميكرد گارد ويژه باتوم به دست يا اسلحه به دست وايساده بودن.وقتي كه خيالمون راحت شد كه ديگه دنبالمون نميكنن وايساديم تا يه نفسي تازه كنيم.يه دفه يه پسره از ميون جمعيت گفت بچه ها خجالت بكشيد نديديد كه دخترا اصلا فرار نكردنو وايسادن؟اونوقت ما كه پسريم فرار كرديم.منم گفتم بهتره شعارو عوض كنيدو بگيد همه با هم ميترسيم ميترسيم كه صداي خنده ي جمعيت بلند شد.منم كه ديدم همه خنديدن احساس بامزگي بهم دست داد.

خلاصه با وحيد از همون كوچه پس كوچه ها زديمو دوباره رسيديم به ميدون وليعصر.دوباره گارد ويژه بهمون گير دادنو گفتن از اينور نريد.منم بدون اينكه ادم حسابشون كنم همشونو هول دادم و رد شدم.وحيدم پشت سر من شير شد و اومد.صداشونو ميشنيدم كه داد ميزدن حاج خانوم حاج خانوم يالا برگرد.منم برگشتم دستمو واسشون تكون دادمو غرغركنان گفتم بريد بينم بابااا.همشون فقط نگام كردنو وقتي ديدن فايده نداره بيخيال من شدن و روشونو برگردوندن.

هيمنجور كه پرسه ميزديم زنيو ديديم كه چند نفر زير بغلشو گرفته بودن و داشتن اروم اروم ميبردنش.زنه همسن مامان من بود.پرسيدم چي شده؟اوني كه زير بغلشو گرفته بود گفت با باتوم مامانمو زدن.زنه از سر و صورتش و بينيش خون ميومد و به سختي راه ميرفت.وحيد گفت واقعا ديگه نميشه اسم اينارو حيوونم گذاشت.آخه چطوري دلشون مياد به قيافه ي مهربون اين زن نگاه كنن و بزننش.

چند متر جلوتر هم يه پسري نشسته بود و دستشو گذاشته بود روي سينه ش و دوستش داشت پشتشو مالش ميداد.اونم باتوم خورده بود و مثل اينكه نفسش تنگ شده بود.


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۵۰:۱۴ | آرشيو نظرات (4) :موضوع |


سلام

سلام
خيلي وقته چيزي ننوشتم.آخه نه اتفاق خاصي تو زندگيم افتاده نه وقتشو داشتم.راستي من عضو ستاد موسوي شده بودم و فعاليت ميكردم.اخرشم كه ديديد چي شد؟ازگلا تقلب كردن.حالا اگه خودم از طرف ستاد به عنوان ناظر نميرفتمو با چشاي خودم نميديدم كه موسوي چقدر بيشتر راي اورد يه چيزي،ولي حالا چون واقعيتو با چشاي خودم ديدم بيشتر اتيشي شدم.فردا ميخوام برم راهپيمايي.البته الان ابوذر(داداشم)گفت حقي نداري بري.خيلي خطرناكه.منم الكي گفتم باشه.نيم وجبي واسه من ادم شده.2سال ازم كوچيكتره.الاهي خواهر (كه من باشم)پيش مرگش بشه.
پريروز 7صبح تو شعبه بودم.ساعت 3نصفه شب بعد از شمارش ارا اومدم خونه.كلي ذوق كرده بوديم كه با اون خبر دروغي و وقيحانه تو ذوقمون خورد.نزديك بود از حرص جيغ بزنم و گريه كنم.مرررررررررررررررررگ بر اون ملت احمقي كه به اون احمق راي دادن.البته تعدادشون يك چهارم عدد اعلام شده س،ولي با اين حال الاهي همشون بميرن تا ماها راحت تر زندگي كنيم.
بيخيال.ديگه نميخوام در مورد انتصابات حرفي بزنم،مخصوصا اينكه خواننده ي وبلاگم ادم احمقي مثل تو (كه طرفدار اوني)باشه.
چرچيل ميگه:سخت ترين كار دنيا محكوم كردن يه احمقه.بگذريم.
اون هفته دوباره با وحيد رفتم بيرون.مثل دفه ي قبل خوش نگذشت.اخرا ديگه  جفتمون خميازه ميكشيديم.تا 8شب با هم بوديم و بعدشم باي باي.
واااااااي خدا اين چه زندگي ايه كه من دارم.كلافه ام كلافه.حوصله ي هيچ كاريو ندارم.
امروز به وحيد كه تلفن زدم گفت ديگه اينجا جاي موندن نيست.من در اولين فرصت يه بورسيه تحصيلي ميگيرمو ميرم خارج،توام اگه پايه اي بيا.گفتم بيام چيكار؟بيام خدمتكارت بشم؟گفت اختيار داري عزيزم،شما تاج سريد.يه جورايي بهم غير مستقيم گفت كه يعني با هم ازدواج كنيمو بعد بريم.وحيدو دوس دارم.خوش تيپو قيافه س.تحصيل كرده ام هست.خيليم پسر خوبيه ولي از لحاظ خونوادگي جور در نميايم.از لحاظ فرهنگي خيلي با هم فرق داريم.هر چند خودش خوبه ولي خونواده هم واسه من مهمه.تازه وحيد از لحاظ مادي  زياد رو به راه نيست هنوز يه كار درس حسابي تو اين مملكت خرابشده پيدا نكرده.خلاصه اينكه امروز دوبار با هم تلفني صحبت كرديمو هر دو بارش هم اين موضوعو كشيد وسط.از اينم بگذريم.
ديگه چي بگم؟
ببخشيد اگه تازگيا از نوشته هام خوشتون نمياد،اخه از لحاظ روحي اين روزا خيلي داغونم.يه جورايي به پوچي رسيدم.واقعا احساس بدي دارم.نميدونم شايد دارم ناشكري ميكنم.ولي هر چيزي كه هست احساس خوشايندي از اينكه زنده ام ندارم.
پي نوشت1:از جواد و محمد ممنون كه از من حمايت كردن.دوستون دارم.بوس.(اينجا از اون شكلكا نداره)
پي نوشت 2:اينو محمد واسم فرستاده.منم حيفم اومد نذارم.محمد جون دستت درد نكنه عزيزم.بچه ها بخونيد قشنگه:
يكي از همين روزها ، دامانم را اندكي بالا خواهم گرفت واز جوي آب خواهم پريد. دو گروه تشويقم خواهند كرد. عده اي به خاطر موفقيتم وبعضي نيز به خاطر دامنم. هر دو را دوست خواهم داشت. اگر در جوي آب بيفتم ، هر دو به دلداري ام خواهند آمد ، هر دو به تلاش دوباره ، تشويقم خواهند كرد و اين بار حتي آن بعض ، نه به خاطر دامانم. گروه سومي نيز هستند : چه از جوي رد شوم و يا سقوط كنم ، خواهند گفت:اين دختركان وقيح ، باهر ترفند وبهانه ، فقط ميخواهند زير دامانشان را نمايش دهند. اكثريت اين گروه ، فقط دوست دارند چنين حرفهايي بزنند وگرنه از ته دل ، مثل گروه اولند.اينها را هم دوست دارم اما نميدانم اين حرفها را از كجا در مي آورند. گاهي خودم را دو سه گام از ديگران ، جلوتر مي يابيم.اين پندار يا عرفان ، مفسده آور است ، براي روشنفكر يا مرتجع ، براي ديندار يا بيدين. آن يهودي كه كلاه مخصوص بر سر دارد، چند گام از بقيه ي همكيشان جلوتر است. وقتي تمام يهوديان به آن كلاه ، مزين و مفتخر شدند ، نشانه هايي ديگر لازم است تا پيشگامان را آشكار سازد......و اين رشته ، پايان ندارد. هنگام پريدن از جوي ، من به خاطر آن گروه سوم ، شلوار محكمي به پا خواهم كرد ولي شلوار هم مانع زخم زبان آنان ، نبوده ونيست. چاقچور هم كه بپوشم ، فرقي ندارد. اگرهمچنان كه مستحب مي دانند ، در خانه بنشينم ، حواله به پستو مي دهند....و آنطرف پستو را كه نديده ام. اين حرفها مهم نيست ، مهم اينست ، از لباس كساني بيرون مي آيد كه خود را چند گام از ديگران جلوتر مي يابند.جالبتر اينكه ، هم اينان به زير دامنها ، بيشتر دست و نظر دارند. از مهمترين آموزه هاي دين اين است كه خود را جلوتر از ديگران ، نپنداريم و متاسفانه متدينين ، بيش از ديگران ، از اين آموزه دورند.
دوستاي گلم باي.


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۰۵:۲۵ | آرشيو نظرات (8) :موضوع |


هرزه

سلام
با اجازه ي اقا محمد(mhd)ميخوام بيانيه بدم.
چند روز پيش يكي از اقايون واسم پيام گذاشته بود كه خاك بر سر هرزه ات كنن.خيلي سعي كردم فراموش كنم و جواب ندم،ولي نتونستم.
اقاي محترم چطور بعضيا به صداقت گفته هاي من و پاكي دلم پي ميبرن ولي شما نه؟چطور بعضيا منو دختر پاك خطاب ميكنن ولي شما هرزه؟اونا راست ميگن يا شما؟
چطور نتيجه گيري كرديد كه من هرزه ام؟با خوندن چند خط از نوشته هاي من؟آره؟
شما تو چند پست قبلتر  واسم پيام گذاشته بوديد كه خيلي از آدماي بيشعوري هستن كه عقلشون به چششونه.آيا فكر نميكنيد شما بيشعورتر از اوناييد؟حداقل اونا منو ديدن و يه نظري دادن(حالا درست يا نادرست).ولي شما چي؟منو ميشناسيد؟منو ديديد؟تا حالا با من برخورد داشتيد؟تا حالا رفتار و كردار منو تو اجتماعي جايي مكاني ديديد؟
آيا شما مصداق اين ضرب المثل نيستيد كه ميگه هر كس خودشو در ايينه ي ديگران ميبينه؟
چرا هرزه ام؟چون باصداقت حرف ميزنم؟چون دلم ميخواد ازدواج كنم؟چون گاهي وقتا به يه چيزايي فكر ميكنم؟يعني شما از اين تفكرات نداشتيد؟يعني انقدر روح پاكي داريد؟نگيد اره كه حالم بد ميشه.نگيد پاكيد كه حالم ديگه خيلي بد ميشه.كسي كه انقدر راحت همچين تهمت بزرگي به كسي كه تا به حال حتي يه بارم نديدش ميزنه نميتونه ادم پاك و درست حسابي اي باشه.
چرا هرزه ام؟چون با پسري گاهي وقتا تلفني حرف ميزنم؟چون باهاش تا حالا 3بار رفتم بيرون( وقسم ميخورم كه حتي نوك انگشتامونم با هم تماس نداشته)چون گاهي وقتا به ش..ه..و..ت فكر ميكنم؟چرا؟
چرا هرزه ام؟چون حرفايي رو ميزنم كه حرف دل خيلياس؟يعني افكار من حتي يه بارم به ذهن پاك و مبرا و ملكوتي شما خطور نكرده؟نه؟
مطمئنم كه دوباره مياي به وبلاگ من و نوشته هامو ميخوني.راستي چرا مياي؟چرا به وبلاگ من هرزه سر ميزنيد؟مگه بدتون نمياد؟فكر نميكنيد به اين خاطر ميايد اينجا و مطالب منو ميخونيد چون از من هرزه خوشتون اومده؟چون از خوندن نوشته هاي من لذت ميبريد؟
خواهش ميكنم ديگه نيايد.چون به گناه الوده ميشيد و من دوست ندارم فرشتگاني چون شمارو به سمت گناه سوق بدم.
خيلي واستون متاسفم.واسه خودم هم متاسفم كه كله پوكها و كند ذهنايي مثل شما اسم خودشونو ميذارن مومن و خداترس.به نظرم لفظ جا نماز ابكش بهتره.
در اخر فقط اينو بهتون بگم خاك بر سر خودتون.ميدونيد چرا؟چون انقدر بي اعتقاد و سست عنصري كه باز هم به وبلاگ يه دختر به قول خودتون هرزه مثل من سر زديد.
واقعا خاك بر سرت اقا سعيد.
پي نوشت 1:ايني كه الان ميگم هيچ ربطي به مطالب بالا نداره،ولي خواهش ميكنم هر كي طرفدار اون احمقي نژاد معروفه ديگه اينجا سر نزنه كه حالم هم از خودش هم از طرفداراش به هم ميخوره.اگه طرفدارشي واست توضيح نميدم چرا،چون مثل خودش زبون نفهمي.اوكي؟پس نپرس چرا.

بدرود.


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۱۷ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۲۱:۴۷ | آرشيو نظرات (10) :موضوع |


استاد

من دو سال پيش به عنوان استاد تو يه دانشگاهي تدريس ميكردم(حق التدريسي).۵ ترمي اونجا بودم و بعدشم گفتم ما

رو بخيرو شمارو به سلامت.البته من به غير از يكي دو تا از دانشجوهاش با بقيه دانشجوها مشكلي نداشتم.به خاطر كادر مزخرف مديريتش اومدم بيرون.و  الا اتفاقا خيليم از كارم لذت ميبردم و كلي بهم انرژي مثبت ميدادو شادم ميكرد.

كلاسام معمولا طرفدار داشت و شلوغ بود.مثلا ترم آخري كه اونجا بودم كلاسم ۷۰ نفره بود و هر چيم به مدير گروه احمق ميگفتم  كه اين كلاس رو تبديل به دو تا كلاس مجزا كنه پشت گوش مينداخت و وعده ي سر خرمن ميداد.اخرشم انقدر لفتش داد تا ترم تموم شد.از قصد اينكارو كرد،چون مجبور بود پول دو تا كلاسو به من بده.اخه نه اينكه خيلي زياد بود،(جون عمه شون) توانايي پرداختشو نداشتن .مي ترسيدن ورشكست بشن.

مدير گروه يه پسر خيكيه خاله زنك بود كه حالم ازش بهم ميخورد.جالبه كه بدونيد از منم كوچيكتر بود و با يه پارتي كلفت (كه رييس دانشگاه بود) به اين سمت منصوب شده بود.وقتي واسه مصاحبه رفته بودم ازم پرسيد كدوم دانشگاه درس خوندي؟منم گفتم....

گفت ااااااااااا(خاطر نشان ميكنم كه زير اينا كسرس)پس همدانشگاهي هستيم .پرسيدم رشته ي شما چيه؟گفت فوق ليسانس ...دارم.

بعدها از طريق يكي از دوستام كه كارمند اونجا بود آمارشو در آورديم و فهميديم كه آقا نه تنها فوق ليسانس ندارن بلكه يه فوق ديپلم درپيت از يه دانشگاه درپيت تر در يه جاي درپيت تر تر دارن.

شما باشيد چه حالي بهتون دست ميده؟فاجعه تر از اين اينكه ايشون خودشونم اونجا به عنوان استاد فوق ليسانس تدريس ميكردن.به خدا وقتي فهميدم جيگرم واسه دانشجوهاي اونجا كباب شد.خيلي دلم سوخت.

از مديريتشم كه من، هر چي ،ديدم غير از مديريت.يا داشت با دانشجوهاي دختر فشن اونجا ل..ا..س ميزد يا ميومد با ما يا با كارمندا حرفاي خاله زنكي ميزدو هي خالي ميبست.تازه آقا به پايه حقوقشون

اعتراضم داشتن.

يه مدت هم به من گير داده بود و اينو اونو واسطه كرده بود كه باهاش ازدواج كنم.اه اه.اگه تا اخر عمرمم ازدواج نكنم حاضر نيستم برم زن اون بشم.يه بار رفتم تو اتاقش كار داشتم.تنها بود.تا رفتم تو دستشو دراز كرد كه بهم دست بده.منم اصلا به روي خودم نياوردمو خيلي جدي حرفمو زدم.بد جور ضايع شد.خدا شاهده گوشاش از خجالت سرخ شد. 

 در مورد حقوقي كه بهم ميدادن بگم :دقم ميدادن تا چك ام رو بكشن.باور كنيد ترم كه تموم ميشد هيچي،امتحان رو هم از بچه ها ميگرفتم،ترم بعدشم شروع ميشد ولي همچنان از چك من خبري نبود.وقتيم كه چك ام رو ميگرفتم هيچيش واسم نميموند،چون مجبور بودم پولايي كه به عنوان قرض از خواهرم يا برادرم گرفته بودمو پس بدم.يه جورايي چاله ش از قبل كنده ميشد.مجبور بودم خوب.بالاخره خرج داشتم.نميتونستم كه با جيب خالي برم اينور اونور.

با همه ي اين تفاسير از اونجا بدم نميومد.يه جورايي واسم نشاط بخش بود.هر دفه كه سر يه كلاس جديد ميرفتم،اولش هيچكي به پام بلند نميشد و همه فكر ميكردن منم يكي از دانشجوهام.ولي وقتي ميرفتم پشت ميز استاد(به قول بچه ها جا استادي)و اون دفتر بزرگ شامل اسامي رو در مياوردم و شروع ميكردم به حضور غياب تازه دوزاريشون ميفتاد و با تعجب پچ پچ ميكردنو ميخنديدن.پسرا هم كه بيشترشون حداقل همسن من بودن(بعضيا هم بزرگتر)يه لبخندي كه البته بيشتر شبيه نيشخند بود ميزدن.

خلاصه ماجراها داشتم من با اينا.روز امتحان مربوط به درس من راهروهاي دانشگاه بد جور شلوغ ميشد،كه همشونم پسر بودن.واسه چي؟واسه گرفتن نمره.دخترا زرنگ بودنو درسشونو به هر حال ميخوندنو حالا شده با نمره ي كم، بالاخره پاسي رو ميگرفتن.ولي امان از اين پسرا.ميومدن پشت در دفتر من بست ميشتن كه نمره بگيرن.واسم چايي ميريختن،غذامو مياوردن،خلاصه انقددددددددددر چاپلوسي ميكردن كه ازم نمره رو بگيرن.بعضي وقتا از تجمعشون كلافه ميشدمو سرشون جيغ و داد ميكردم.ولي مگه دست بردار بودن.باور كنيد گاهي ۴ساعتم وايميسادن التماس ميكردن.منم ديگه از رو ميرفتمو نمره ميدادم

حتي يادمه دو سه بار نمره ي صفر خالصو ۱۲ رد كردمچه ميشه كرد.منم احساساااااااتي

بعضي وقتا هم انقدر سر كلاس مزه ميپروندنو مسخره بازي در مياوردن كه از كلاس بيرونشون ميكردم

گوشتو بيار جلو يه چي بگم.بيا....اهان خوبه:خداييش بعضياشونم خيلي خوش تيپ و قيافه بودن(جا برادري گفتما)

اون مدير گروه بيشور وقتي ميديد رابطه ي دانشجوها علي الخصوص آقايونبا من خيلي خوبه حسوديش ميشد و هي حرص منو با كاراش در مياورد.باهاش بحث و دعوا نكردم هيچوقت،ولي از چشام فهميده بود كه ازش بدم مياد.اونم ديگه اخرا با من بد شده بود و هي الكي ميرفت به اينو اون ميگفت دانشجوها از كاركرد خانوم فلاني ناراضين.در صورتي كه تو فرم نظرسنجي كه هر ترم از بچه ها ميگرفتن قريب به اتفاق به من راي عالي داده بودن.حتي الانم دوستم ميگه دانشجوها هي ميان تو دفتر سراغتو ميگيرنو ميخوان كه گروه با تو كلاس برگزار كنه.

ولي ديگه حاضر نيستم برم اونجا.اون مرتيكه براي ترم بعدش چندبار به موبايلم زنگ زد كه برم قرارداد ببندم ولي اصلا جوابشو ندادم.گفتم بهش بگن تا موقعي كه ازم عذرخواهي نكنه برنميگردم.اونم گفته اره حتما.به همين خيال باشن ايشون.

به هر حال واسم مهم نيست.همچين آش دهن سوزيم نبود.تمام استاداي اونجا به خاطر برخورداي نادرستي كه باهاشون ميشد يه جورايي  نارضايتي خودشونو اعلام كرده بودنو ميگفتن ما هم ديگه از ترم بعد نميايم.

نه حقوق درست و حسابي اي داشت كه دلم بسوزه.نه بيمه اي.و از همه مهمتر نه برخورد شايسته اي...


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۲۲:۱۷ | آرشيو نظرات (5) :موضوع |


بيكاري

سلام.باز اومدم(خوش اومدم)
ديگه حالم داره از اين زندگي بهم ميخوره.ديگه حالم داره از اين مملكت خراب شده بهم ميخوره.چرا؟چرا نداره.بچه كه بوديم بهمون گفتن درس بخونيد تا اينده ي روشني داشته باشيد.مثل سگ درس خوندم.هر سال با معدل خوب قبول ميشدم.حتي يه بارم تجديدي نياوردم.بعدشم رفتم دانشگاه.خبر مرگم فوق ليسانسم گرفتم.خوب چي شد؟كجا رو بهم دادن؟چي نصيبم شد؟غير از افسردگي و سرخوردگي.
ببين من ميخوام الان فحش بدم.جنبه نداري برو بيرون.اره،اره من بي تربيتم.(خوش به حال تو كه انقدر با ادب و متشخصي)
ر..ي..دم به اين ... بيصاحاب.
28سالمه ولي ماهيانه 1000تومنم درامد ندارم.مردم از خجالت  بس كه از پدرم پول گرفتم.ديگه روم نميشه.كار نيست.كار نيست.كار نيست.هر خراب شده اي ميرم ميگن سابقه كار؟دلم ميخواد بگم اخه ج..ا..ك..ش عوضي منه خاك بر سر بايد از جايي شروع كنم يا نه؟الان چند ساااااااااااااله كه دنبال كارم.
اون دفه يه خرابشده اي رفته بودم واسه مصاحبه.زنيكه ي كثافت بهم ميگه سابقه كار نداري نميشه.بعدشم غير مستقيم بهم گفت مدركت واسم هيچ ارزشي نداره.خيليم واضح گفت بايد معرف داشته باشي.يعني همون پارتي خودمون.
به خدا نگاش ميكردي حالت بهم ميخورد.يه مقنعه سرش بود كه تا پايين شكمش ميومد.كثاااااااافت.حاضرم قسم بخورم حداكثر مدرك تحصيليش فوق ديپلم بود.جا نماز ابكش سرسپرده با اون قيافه ي كريه المنظرش.
ديگه از ناكامي لبريز شدم.خسته ام.خسته.
اون دفه به مامانم گفتم از اينكه درس خوندم مثل سگ پشيمونم.مثل سگ.فقط خودمو عذاب دادم.حداقل اگه مدرك پاييني داشتم غرورم اجازه ميداد برم مثلا منشي بشم يا مثلا تايپيست،ولي الان كه نميتونم.ميتونم؟
كاش همون موقعها كه 18_19سالم بود شوهر ميكردم.همش تقصير ننه بابامه كه نذاشتن.جرات داشتم حرف شوهر بزنم؟تيكه تيكم ميكردن.به خدا بعضي دوستام درس نخوندن رفتن دنبال زندگيشون.الان خيلي خوشبخت تر از منن.حداقل همون بچه هاشون بهشون انگيزه ميدن واسه زندگي.
نگو بگردي كار پيدا ميكني.فهميدي؟حالم از اين دلداريا بهم ميخوره.گشتممممممم.گشتمممممممممم.گشتممممم.
بعضيا ميگن خوب نشين تو خونه.پاشو برو يه كلاسي چيزي ثبت نام كن.دلم ميخواد بگم نه باباااااااااا.تنهايي فكر كردي؟چقدر باهوووووشي واقعا.خوب شد گفتيااا،والا به ذهن خودم نميرسيد.
اخه اي كيو من 2ساعته دارم از بي پولي مينالم.اگه پول داشتم كه برم اين كلاس و اون كلاس ثبت نام كنم كه ديگه دنبال كار نميگشتم.ديگه هم روم نميشه از بابام پول بگيرم.به اندازه ي كافي هزار تا قسط و بدبختيو كوفت و زهرمار ديگه  دارن.نميخوام بشم قوز بالا قوز.هر چند اگه بخوام بيچاره بهم پول ميده ولي هرگز نميگم.
اخه به كي دردمو بگم؟به كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اي خداااااااااااااااا،گاهي وقتا خيلي ازت بدم مياد.خيلي.
چقدر واسم زور داره كه ميبينم طرف بلد نيست حتي اسم خودشو تلفظ كنه،اونوقت چه راحت بدون هيچ دغدغه ي مالي زندگي ميكنه.اخه بي عدالتي تا چه حد؟تا چه حد واقعا؟
خدايااااااااااااااااا
خيلي حرفاي ديگه هم دارم،ولي حس نوشتنشو ندارم.فعلا باي.


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۰۶:۲۹ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |


خواستگار2

يه هفته از ماجراي اون خواستگار اوليه گذشته بود.رفته بودم آرايشگاه ابرومو

 بردارم و البته صورتمو بند بندازم(چشمتون روز بد نبينه،اولين بار بود صورتمو بند

مينداختم،آخه صورتم زياد مو نداره،ولي اون روز مامانم و آبجيم گير داده بودن كه

رفتي حتما صورتتم  بند بنداز.خلاصش اينكه جيغم رفت هوا و دختره آرايشگره از

 جيغ و داد من خندش گرفته بود و ميگفت اي بابا خوبه صورتت زياد مو نداره،اگه

جاي بعضيا بودي چيكار ميكردي.به هر حال به همه اعلام كردم كه گ...ه

خوردم.اولين بارو آخرين بارمه كه بند انداختم)

وقتي از آرايشگاه برگشتم از سر كوچه ديدم يكي دم در خونمون پشت به كوچه

وايساده.يه خانوم چادر مشكي.وقتي رسيدم نزديك خونه بهش سلام كردم.(پيرزن

بود)گفتم بفرماييد؟با كي كار داريد؟انگار از سوالم خوشش نيومده بود،با يه لبخند

زوركي گفت با يه بنده خدا(يعني به تو ربطي نداره)

منم گير ندادم و رفتم تو.از پله ها كه بالا ميرفتم ديدم مامانم داره ميره پايين با همون

 خانومه صحبت كنه.بهش گفتم كيه اين؟گفت الان ميام بهت ميگم.

وقتي اومد گفت خانوم فلاني بود.يه خيابون بالاتر از ما زندگي ميكنن.اومده بود از تو

 پرس  و جو كنه واسه پسرش.منو ميگي ،اينجوري شدم:

گفتم خوب مامان حالا پسره چيكارس؟گفت:مادره ميگفت پسرم فوق ليسانس...داره.

(ايول هم رشته ايم كه.اولين تفاهم)ازم پرسيد دختر شما چند سالشه؟منم گفتم ۲۸

سالشه.اونم گفت پسر منم فكر كنم ۲۸سالشه(خسته نباشه واقعا.تازه ميگه فكر

كنم.عجب مادري)آخه پيره بنده خدا حواس درست و حسابي نداره كه.ولي خونواده ي

 خوبين.۷ـ۸ تا بچه داره كه پايينترينشون از لحاظ تحصيل فوق ليسانسه.ماشالا همشون

 به يه جايي رسيدن.اسم و رسم دارن.

البته من فقط اسمشونو شنيده بودم و اصلا نديدمشون.اولين بار بود كه مادرشو ديدم.

به مامانم گفتم خوب؟نتيجه؟گفت هيچي شماره ي خونه رو گرفت گفت:از اين به بعد

 تلفن ميزنم كه هي نيام در خونتوتن.چون همسايه ها ميشناسن مارو،هم واسه ما هم

واسه شما حرف در ميارن.

خدمتتون عرض كنم كه زنيكه عجوزه رفت و ديگه هم پشت سرشو نگاه نكرد.نه

تلفني نه....

چند وقت پيشا همسايه بغليمون مامانمو ديده بود گفت راستي اون دفه خانوم فلانيو دم

خونتون ديدم داشت باهاتون صحبت ميكرد(جل الخالق.اين چه جورررري ديد؟)

بعد قبل از اينكه مامانم جواب بده،گفت ايشالا خير باشه.كي بهتر از دختر شما و

خونواده ي شما.من اگه پسر داشتم مگه ميذاشتم گل مريم عروس كس ديگه اي بشه.

(حالا كه نداري)ماشالا هزار ماشالا دختراي شما هم تو نجابت،هم تو زيبايي،هم تو

تحصيلات حرف اولو ميزنن تو محل.(تو سرم بخوره)مامانمم بيچاره روش نشد

بگه كه ديگه خبري نشد ازشون.

اينم از اين.اونوقت بگيد حرف از جادو جمبل نزن.زشته،بده.

خدااااااااا اگه دستم بهت برسه هااااا ميكشمت كه انقد منو حرص ميدي.خيلي

لوووووووووسي.ديگه باهات تا اطلاع ثانوي قهرم.واسطه هم نفرست واسه آشتي كه

فايده نداره.مگه اينكه تا آخر امسال بخت منو وا كني.ديگه خود داني 

 


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۱۰ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۴۲:۱۶ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |


ش....ت

اين نكته رو خدمت بعضيا كه واسم پيام خصوصي گذاشتن عرض كنم كه من تمام

دقايق زندگيمو به س...ك...س فكر نميكنم.فقط گاهي وقتا ش..ه..و..ت مياد سراغمو

اذيتم ميكنه.تاكيد ميكنم:گاهي وقتا نه هميشه.مثلا الان اصلا همچين حسيو ندارم.

اوني كه ميگه من هيچوقت به اين چيزا فكر نميكنم،مثل س..گ دروغ ميگه.اگه به

فرض محالم راست ميگه پيشنهاد ميكنم حتما به يه روانپزشك مراجعه كنه.حتما

مشكل جنسيتي داره.

بعدشم من نميدونم چرا بايد از اين پديده يعني س..ك..س يا ش..ه..و...ت با ترس ولرز

حرف بزنيم و وقتي داريم راجبش صحبت ميكنيم فكر كنيم گناه كبيره ميكنيم؟

بابا جون اگه بد بود كه خدا غريزه شو تو وجود ما نميذاشت.حتما خوبه ديگه.

خلاصش اينكه اگه تا حالا مثل من مزه شو نچشيدي ايشالا خدا هر چي زودتر قسمت كنه

آمـــــــــــــــين


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۱۰ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۴۱:۱۵ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |


خواستگار1

حدود يه ماه پيش بود.واسه خودم تنهايي رفته بودم بيرون يه هوايي بخورم و از بي

حوصلگيو كسلي در بيام.تا رسيدم خونه و لباسامو در آوردم،مامانم گفت مهمون داريم.

گفتم من يكي حال و حوصله ي مهمون ندارم.ميرم تو اتاقمو بيرون هم نميام.

مامانم گفت اتفاقا تو بايد بياي.چون واسه تو دارن ميان.خواستگاره.

گفتم اااااااااااااا(اين الف ها زيرش كسرس.گفتم كه بدونيد)حالا كيه طرف؟گفت يكي

از دوستاي بابات معرفي كرده.زياد به روي خودم نياوردم كه خوشحال شدم.تازه يه

خورده ام ناز كردم كه من الان آمادگي ندارمو از اين حرفا و يه خورده غر زدم.

چون بيرون رفته بودم به خودم رسيده بودم و نيازي نبود كه به خودم برسم.فقط مونده

بود اينكه چه لباسي بپوشم.از اونجايي كه من هميشه تيپ اسپرت ميزنمو شلوار لي يا

جين ميپوشم دامن تو بساطم پيدا نميشه.چون اينارم نميشناختم نميدونستم كه چه جور

تيپيو ميپسندن،واسه همين يه جورايي ناراحت بودم.به مامانم گفتم مامان من چي

بپوشم؟عيبي نداره با شلوار بيام؟مامانم گفت:نه عيبي نداره.بابات گفته همينجوري كه

هستي همينجورم خودتو نشون بده.ولي معلوم بود خودشم از اينكه با شلوار بيام زياد

راضي نيست.خلاصه اينكه صد دفه لباس عوض كردم و حتي يه بارم يكي از دامناي

مهتاب خواهر كوچيكمو پوشيدم ولي اونم درش آوردم.بهم ميومدااا،ولي بلوزي نداشتم

كه باهاش ست كنم.بالاخره تو اون يكي دو ساعتي كه وقت داشتم بعد از كلي لباس

 عوض كردن يه بلوز زرشكي آستين بلند با يه شلوار پارچه اي مشكي كه خوشبختانه

تو بساطم پيدا شده بود و يه شال زرشكي آماده شدم.البته اينو بگماااا من اهل روسري

و اين جور چيزا نيستم.يعني تو خونواده ي ما و فك و فاميلامون يه چيز عاديه.

زنگو كه زدن از تو آيفون يه خانوم مانتويي با يه آقا ديدم.ولي وقتي اومدن تو ديدم كه

يه خانوم چادري قد كوتاهم همراشونه.اون آقاهه دوست بابام بود و اون خانوم مانتوييه

زنش.اون يكيم بعدا فهميدم چه خريه.


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۹ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۱۴:۲۰ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |


خسته شدم

اي خداااااااااااا.چقدر اين مردم بيشعور و فضولن.اخه يكي نيست بگه اصلا به تو چه

كه من چرا تا حالا شوهر نكردم.عوضي.

منتظرم وحيد اس ام اس بده كه برم بهش تلفن بزنم با هم بحرفيم.پسر خوبيه.ازش

خوشم مياد.۶ـ۷ماه پيش تو يكي از سايتايي كه مربوط به يكي از دانشگاها بود باهم آشنا

شديم و چند ماهي با هم چت كرديم.انقدر التماسم كرد تا بالاخره حاضر شدم باهاش

قرار بذارم.تا حالا ۲ بار ديدمش.خيلي خوشگل و خوش تيپ بود.اونم همين نظر و

در باره ي من داد.راستش بدم نمياد بازم ببينمش.به احتمال زياد تو همين هفته با هم

قرار ميذاريم.اصلا شايدم همين فردا.

آرزوي وحيد اينه كه من ببوسمش.يا مثلا دستشو بگيرم.راستش بدم نمياد.يعني صادقانه

بگم خيليم خوشم مياد.ولي روم نميشه.البته يه خورده به خاطر ترس از خدا هم هست.

مثلا خير سرم نميخوام گناه كنم.

خدايا همش تقصير توئه.اگه زودتر بخت منو باز ميكردي الان تو ۲۸ سالگي نميرفتم

دنبال پسر بازي.هه هه هه.چه پسر بازي اي واقعا جون عمم.مردم دوست پسر دارن ما

هم داريم.از صبح تا شب چند تا اس ام اس،بعدشم تا ۱۱شب بايد صبر كنم كه همه

بخوابن تا من بتونم باهاش تلي حرف بزنم.تازه اينم يه هفته س كه شروع شده.تلي

حرف زدنمونو ميگم.البته وحيد پايه س كه هر روز همديگرو ببينيم،منتها من نميتونم.نه

اينكه من خيلي مثبتمو ماهي يه بارم بيرون نميرم واسه همين مامانم شك ميكنه.از

بس خرم ديگه.تازه فهميدم عمرمو تلف كردم.خيلي زودتر از اينا بايد ميرفتم سراغ

اين كارا.خاك بر سرم.

فعلا كه با وحيد هستم تا يه شوهر گيرم بياد.البته اينم بگما من زن هر خري نميشم.اگه

اينجوري ميخواستم شوهر كنم تا حالا ۱۰سال از ازدواجم گذشته بود.طرف بايد سرش

به تنش بيرزه و به خونواده ي ما بخوره.دروغ ميگم؟

بعضي وقتا ميگم گور باباي شوهر.ولي مگه اين ش..ه..و...ت لعنتي ميذاره.

خدايا خيلي بدي.خيلي نامردي.خوب مگه من چيم از بقيه دخترا كمتره كه نميذاري بختم

وا بشه؟؟


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۹ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۲:۱۴:۰۹ | آرشيو نظرات (4) :موضوع |


تا آخر امسال

دوست ابجيم بهش اس ام اس زد كه بله برون كرده.۲۴سالشم نشده.خدا بده شانس.من

موندم مردم چرا انقدر راحت شوهر گيرشون مياد.طرف عينهو ميمون ميمونه ها ولي

يه شوهري ميكنه كه بيا و ببين.

فكر كنم تقصير اون زندايي چشم شورمه كه وقتي دبيرستاني بودم همش ميگفت تو

زود شوهر ميكني ،چون خيلي بر و رو داري.كو پس؟

بدبختي اينه كه هر كي بهم ميرسه ميگه تو به اين خوشگلي كه تازه تحصيل كرده ام

هستي چرا تا به حال شوهر نكردي؟همشونم فكر ميكنن من سخت گيرو مشكل پسندم.

دوس ندارم بگم،ولي يواش يواش دارم شك ميكنم كه نكنه بختمو بستن.خوب بهم حق

 بديد ديگه.هر چي فكر ميكنم ميبينم هيچ مشكلي ندارم.خوشگل كه هستم،تازه اصلا

بهم نميخوره ۲۸سالم باشه.همه فكر ميكنن ۲۳ـ۲۴سالمه.خونواده دارم كه هستم.اصلا

تو محل سرشناسيمو همه احترام خاصي واسمون قايلن.تحصيلاتم كه دارم.خوب ادم

شك ميكنه ديگه.نگيد از تو كه تحصيل كرده اي بعيده.

بعضي وقتا از خدا حرصم ميگيره.دلم ميخواد بهش بد و بيراه بگم.اخه تقصير

خودشه.چرا زودتر نيمه ي گمشده ي منو نميرسونه.بابا منم ادمم.بعضي وقتا

ش..ه..و..ت ديوونم ميكنه.دلم ميخواد يكي پيشم باشه.بعضي وقتا ميگم بيخيال همه

چي.برو حال كن واسه خودت.وقتي شوهر نيست نميشه كه تا اخر عمر ارزو به دل

بمونم.والا به خدا.اگه تا اخر امسال شوهر نكردم مجبورم قيد مذهب و اعتقادات و همه

 چيو بزنم.به جهنم.ديگه خسته شدم.


...ادامه مطلب

نوشته شده توسط گل مريم | ۸ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۲۶:۲۲ | آرشيو نظرات (7) :موضوع |